... و آنگاه جنگ
يادت هست؟
تو مرزِ سختگيرِ كودكيهاي من بودي .
از كدام ستيغِ سرشار به تو آويخته بودم يادم نيست
كه در گوشه اي از مرز راهم را سدّ كردي
بازي هاي كودكانه مٌرد
- گِل بازي با گِلِ چسبناكِ خاك تو -
ما ظهري گرم
با لبي تشنه
با تو قهر كرديم و رفتيم
يادت هست گِل بازي ها و گِل انداختن هاي كودكانه امّا
در دو ساحل تو چه آشوبي بپا كرد؟
در سايه سار چند درخت تشنه
من روي تلّي از خاك
بيتوته ي مسافران قهر كرده ي ترا
- كه همه خويشانم بودند -
نظاره مي كردم
ماشين هاي گِلي
شيشه هاي گِلي
دست هاي گلي
سر ها ... دل ها ... همگي گلي :
خاك تو بد جوري مي چسبد .
مادران تيره بخت دستانِ مشتاقِ كودكانشان را
از حمايلِ اسباب بازي هاشان باز مي دارند
وعده هاي باز گشت مي دهند .
مادران دروغ مي گويند .
و من آستين گِليّ پدر را مي كشم
و در باره ي فاصله ي شهر ها سؤال مي كنم .
پدر عينك سنگينش را از چشم مي گيرد
و نماز مي خوانَد .
راديو روشن بود
و مثل هميشه ي بعدِ تو مارش مي زدند :
" شنوندگان عزيز توجه فرماييد ... "
... گِل هاي ترا باز پس گرفته بودند .
در كوچه ي ما بچه ها
سنگ هاشان را انداختند .
مادر آمد خواهرم را
پدر آمد مرا
– سراسيمه -
به پشت باغ برد .
و لبه ي آجرها به خراشِ صوتِ لهيب از جا كنده مي شد .
پدر مي دانست كه ما آخرين بازماندگان صبور اين شهريم
خانه اش را اما صميمانه دوست مي داشت .
: " چيزي نيست پسر عمو
چيزي نيست
بچه هاي كوچه توپشان را محكم به ديوار مي كوبند . " ...
كاش هر چه از تو به ياد داشته ام به ياد آورم
كاش از كودكي دفتر خاطرات مي داشتم
.
.
.
نِي ... نِي ... نِي ...
نِي هاي بلند وكوتاه
شب امّا چلچراغ نرده هاي سبز
پلِ پُر وسوسه ي هزار نااميد مردي كه ترا مأمن خود يافته اند
صدايِ سقوطِ قطره در دريا
سينه ي پر موي عرب هاي ساحل
شرجي ... گرما ... شرجي
.
.
.
پدر نمازش را مي شكند
ركوعش به سجود نمي رسد .
بي گمان نسيم اجابت مي وزد ...
جادّه هاي بي انتهاي قهر و قرار
به گرما ارتفاع مي گيرند .
" بهمن "
اشك در چشم و بغض در گلو
به نوايي حزين زمزمه مي سازد :
" ايران ... ايران سرم روي تن من
نباشه گر كه بيگانه بشه هموطن من ... "
... همه چيز سوخت .
در حاشيه ي آبي چون تو سوختن
چه سخت است .
هميشه ام مادر از سوادِ نخلستان مي ترساند
من امّا هنوز طعمِ آرزويِ در نخلستان بازي كردنم را
در دهان مزّه مي كنم .
مي بيني عزيز ؟
در كرانِ آبيّ تو نخل ها همه از سر سوختند .
تنها ستون هايي مانده مفلوك
كه ديگر مادري كودكش را از رفتنِ به انبوهشان
نمي هراسانَد .
از تو كه رفتم تجربه هايِ اسارت كودك بود
لحظه هاي غريبي كه اسب وحشي زاگرس هم
اهلي مي شود .
چيز ديگري به ياد ندارم
جز چشماني به رنگ شمشادهاي خانه مان
و چتري از طلا چون آفتاب درخشانِ نيمروزِ خرّمشهر
كه او هميشه دزدكانه مرا مي بوسيد .
چيز ديگري به ياد ندارم
انگار همه كاغذهايِ دفترِ صدپاره يِ خاطراتم را دستِ بدِ باد ربوده باشد .
انگار همه چيز آتش گرفته باشد .
انگار ... اي كارون
همه زندگيم را
به تو بخشيده باشم .