سفرهای ناتمام من
كافيست لحظه اي به تو انديشيده باشم
يا به شعر
يا مثلا استكانِ چايِ صبحِ حيرتم سرد شود
كافيست به سفيديِ كهنه يِ ديوار نگاهي نو بيندازم
نمي گذارند
هي سوال پيچم مي كنند
هزار نشاني مي خواهند
و سفر مثل هميشه
ناتمام تو رها مي شود .
كافيست لحظه اي به تو انديشيده باشم
يا به شعر
يا مثلا استكانِ چايِ صبحِ حيرتم سرد شود
كافيست به سفيديِ كهنه يِ ديوار نگاهي نو بيندازم
نمي گذارند
هي سوال پيچم مي كنند
هزار نشاني مي خواهند
و سفر مثل هميشه
ناتمام تو رها مي شود .
چه خوب كردي دير آمدي
اي دير آرامدار من
وگرنه چگونه مي شد فهميد ؟
فرق ميان تو با آناني كه زود آمدند و
زود هم رفتند
معناي دريا و سايه چه مي شد ؟
حالا من مي توانم
با همان ترازوي تلخ خاطرات قديمي
وزن زيبايي بر زانوي تو خفتنم را بسنجم
و حتي درد زايش شعري كوتاه را
كه براي تو سروده ساخته ام
به راستي ميزان و مقياس چه مي شد ؟
چه خوب كردي دير آمدي
اي دير آمده بر آرامش من
تمام طول شب را به هواي اينكه در احوال خود قدمي بزنم
نخفته ام
: به ميزان قابل توجهي ايمان نياز دارم
و به هر قيمت خريدارم .
روزها به تندي مي گذرند و مي دانم كه غمگيني
با اين همه
گناه
گردن داغيّ عشق توست
و ترس از زماني كه مي رود از دست
نگران نباش
شاعر اگر شاعري بداند
آنقدر مشغله خواهد داشت
كه بيمار نشود .