نامه دهم / نامه هایی از تبریز
اينجا و در اين لحظه برايت مي نويسم
در دل دل درختان سبز و سر به فلك سائيده
خراش دست انسان بر خاك مرغوب
زمين را پر كرده از پلاستيك هاي بي چرخ و چاره
جائي مي خواندم اينها را
به "الماس" مصنوعي مي توان بدل كرد
نمي دانم اين الماس
در تسلسل گردونه مي چرخد يا نه
درختي كه بر تنش تكيه داده ام مي شود ؟
يا همين سكّوي سيماني زير پايم
تو از كجا آمده اي ؟!
از كدام تربت مقدّس ترا چيده اند
كه اينچنين . . .
{ قلم آغوش دفتر وا مي نهد
صداي پايي به گوش مي رسد }
. . . از نو به آغوشت مي كشم :
از كدام تربت مقدّس ترا چيده اند
كه اينچنين . . .
آخرين نماز پيشانيم بر تو ابدي گشته است
چه توفاني برپاست !
تشنه ام
. . . يادت هست
شب هايي كه تشنه در كنارت خفته بودم
و براي لحظه اي كه نكند تو نباشي
سمت و سوي آشپزخانه را به ياد نمي آوردم ؟
چنينم
اينجايي
و من
سمت و سوي هيچ آبي را نمي دانم
. . . و تشنه ام
{ جفتي كه بي پياله در دست مي گذرند
بر پلّه هاي متروك شهر
شاعري مي بينند با چل برگ كاهي و خودكار بيك بي سرش
كه درختان را سرشماري مي كند }
. . . آخ !
چقدر دلم مي خواهد بر سرنوشت اينهمه درخت بي باغبان
به دوري تو
به ديري خودم
بلند بلند گريه كنم
آتشيني
جز گريستن چاره اي نيست
"ائل گلي" تابستان 1375