آخرین برگ
با كوله باري از انديشه دريا
ديري بود كه اين زمزمه نازك
جاي جاي اين تفته را بوسه مي كاشت و
شب ها
نيلوفري به خواب مي ديد
انگار آخر اين شاهنامه دراز
اي خفته مرداب زيبا
تو بوده اي نه دريا
با كوله باري از انديشه دريا
ديري بود كه اين زمزمه نازك
جاي جاي اين تفته را بوسه مي كاشت و
شب ها
نيلوفري به خواب مي ديد
انگار آخر اين شاهنامه دراز
اي خفته مرداب زيبا
تو بوده اي نه دريا
هر شب گمان مي بريم
عشقي دگر بالاتر از اين نيست
و پگاه فردا
بر پندار دوشينمان - سخت - مي خنديم
عشق ما آبستني است بدون ميوه
امشب اما من افسوس شب هايي را مي خورم
كه بي روياي تو خوابيده ام
زمين امانتي ست شايد
تا از اين خاك بد
چيزي بدست آوريم بنام عشق
و عشق تلاشي باد بر رنجيده گشتن
بايد برخاست
ديگر شايد هيچ بيلي ميلي به خاك سخت نكرد
شايد اين آخرين فرصت ما باشد
سلام باران اسفند ماهي كه قرار است بباري
از فرسنگ هاي دور
- چون بوسه اي نازك -
گونه ي خوابت را نوازش مي كنم
و بي آنكه از ناز برخيزي
- بي صدا -
دور مي شوم
... اما حالا كه سپيده سر زده است
بگذار بگويم
ديشب اين من بودم كه در مي زدم .